یکی از بستگان خدا | بلاگ

یکی از بستگان خدا

تعرفه تبلیغات در سایت

شب کریسمس بود و هوا،سرد و برفی.

پسرک پاهای برهنه ی خود را در برفهای کف پیاده رو جابه جا کرد تا شاید سرما کمتر آزارش دهد.او صورتش را به شیشه ی سرد فروشگاه جسبانده بود و به داخل نگاه می کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت ،کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه... چند دقیقه بعد،در حالیکه یک جفت کفش نو در دستانش بود بیرون آمد.

_پسر کوچولو !آقا پسر!

پسر برگشت و به آن زن نگاه کرد.وقتی آن خانم کفشها رو به او داد،چشمانش برق می زد.

پسرک با چشمهای خوشحال وصدای لرزانپرسید:شما جدا هستید؟

زن پاسخ داد:نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم.

پسرک گفت:آهان،می دانستم که با خدا نسبتی دارید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

...
نویسنده : غزل بازدید : 276 تاريخ : پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 ساعت: 17:39

آرشیو مطالب

لینک دوستان

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :