رد پای خدا
-
تاریخ: 1393/1/19 ساعت: 22:37
مرد توریستی به همراه راهنمای عرب ،از بیابان می گذشت. روزی نبود که مرد عرب بر روی شنهای داغ قدم نزند و با خدای خود به راز و نیاز نپردازد.سرانجام یک روز عصر،آن مرد توریست با لحن تمسخرآمیزی از آن مرد عرب پرسید:«از کجا می دانی که خدایی هست؟!» راهنما لحظه ای تأمل کرد،سپس به او که نیشخندی به لب داشت،اینگ...
آتش و گل
-
تاریخ: 1393/1/14 ساعت: 20:11
نه تنها زد عدو از کین در آن خانه را آتش که زد با درب خانه قلب صاحب خانه را آتش همان پستی که پیمان بست در خم غدیر ان روز به قصد انتقام از کینه زد پیمانه را آتش صدای دخت طه را شنید از پشت در دشمن که جای قدر دانی زد در کاشانه را آتش به پیش چشم بلبل چید گلچین غنچه و گل را که از غم سوخت شمع و زد پر پروا...
فرشته کوچک
-
تاریخ: 1393/1/5 ساعت: 4:07
درب مطب دکتر به شدت به صدا در امد دکتر گفت: در را شکستی !بیا تو. در باز شد ودختر کوچولوی 9 ساله ای که خیلی پریشان بود،به طرف دکتر دوید:آقای دکتر !مادرم!و در حالی که نفس نفس میزد،ادامه داد:التماس می کنم با من بیایید!مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :باید مادرت را اینجا بیاوری،من برای ویزیت به خانه کسی...
سال نو مبارک
-
تاریخ: 1393/1/2 ساعت: 3:31
فاطمه فاطمه است
-
تاریخ: 1392/12/26 ساعت: 2:02
خدایا شکر
-
تاریخ: 1392/12/22 ساعت: 0:29
روزی،مردی خواب عجیبی دید!دید که پیش فرشته هاستوبه کارهای آنها نگاه میکند.هنگام ورود،دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند،باز می کنندو داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته ها پرسید:شما چه کار می کنید؟فرشنه در حالی که داشت نامه ها را باز ...
غم
-
تاریخ: 1392/12/17 ساعت: 22:42
مردی نزد دکتر روانپزشک رفت و از غم بزرگش برای دکتر تعریف کرد. دکتر گفت:به فلان سیرک برو،آنجا دلقکی هست که آنقدر می خنداندت تا غمت از یادت برود. مرد لبخند تلخی زد و گفت:من همان دلقکم! وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشان می دهد،تو هزار دلیل برای خندیدن به او نشان بده. چارلی چاپلین
عشق های قدیمی و ناب
-
تاریخ: 1392/12/15 ساعت: 18:58
پیر مرد به زنش گفت:بیا یادی از گذشته های دور کنیم.من میرم توی کافه منتظرت می شینم و تو بیا سر قرار،بعد کلی حرفای عاشقونه می زنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت،دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد،وقتی پیرمرد برگشت خونه،دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه می کنه!! ازش پرسید:چرا گریه می کنی؟ پ...
زندگی
-
تاریخ: 1392/12/15 ساعت: 19:01
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هرکسی نغمه خود خواند واز صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
خدا همه بندگانش را دوست دارد
-
تاریخ: 1392/12/9 ساعت: 22:07
زنی گناهکار به دلیل ابتلا به بیماری خطرناکی در حال مرگ بود ...کشیش را خبر میکنند تا باعث آرامش روحش شود،اما هیچ نتیجه ای حاصل نمی شود!زن با حالت نا امیدی و درد می گوید:من تمام زندگی خود و اطرافیانم را ویران کرده ام.من همه چیزم را باخته ام و حالا با درد و رنج به جهنم می روم و امیدی برایم باقی نمانده ...
تندیس زندگی
-
تاریخ: 1392/12/8 ساعت: 16:45
از میکل آنژ،نابغه ی مجسمه سازی دنیا پرسیدند که چطور می تواند چنین آثار زیبایی را خلق کند؟ او پاسخ داد:«خیلی ساده!وقتی به یک تخته سنگ مرمر نگاه می کنم،تندیس را درونش می بینم.تنها کار من این است که آنجه را به تندیس تعلق ندارد،از آن جدا کنم.» نتیجه: آری-این یگانه راه زندگی با افتخار است.حال شما بگویید...
آدم فرصت طلب
-
تاریخ: 1392/11/28 ساعت: 22:51
سارق مصلحی وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد. وقتی پولها را گرفت،رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید:آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟ مرد با ترس پاسخ داد:بله قربان،من دیدم. سپس دزد،اسلحه را به سمت سر مرد گرفت و شلیک کرد. این بار او رو به زوجی کرد که نزدیکش ایستاده بودند و از آنها پرسید:آی...
خانه ی تو کجاست
-
تاریخ: 1392/11/24 ساعت: 19:29
غریبه ای از مردی مسافر پرسید:«خانه ی تو کجاست؟» او به همسرش اشاره کرد و گفت:«هر جا که او باشد.» عشق،اصل همه چیز دلیل همه چیز وخاتمه ی همه چیز است. لاکورد ...
همه چیزم
-
تاریخ: 1392/11/24 ساعت: 19:31
تلفن همراه پیرمردی که توی اتوبوس،کنارم نشسته بود زنگ خورد... پیرمرد به زحمت تلفن را با دستهای لرزان از جیبش در آورد ،هر چه تلفن را عقب و جلو کرد نتوانست اسم تماس گیرنده را از روی صفحه تلفن همراهش بخواند...رو به من کرد و گفت :ببخشید چی نوشته؟ به صفحه ی تلفنش نگاه کردم و با تعجب گفتم:نوشته «همه چیزم»...
نقاشی سفید
-
تاریخ: 1392/11/15 ساعت: 21:23
معلم روی تخته نوشت:«موضوع نقاشی هفته بعد،به دلخواه»وسپس گفت:بچه ها !موضوع مورد نظرتان را درست و با احساس به تصویر بکشید. ...بعد از یک هفته،دوباره زنگ نقاشی رسید. معلم به دفتر نقاشی دخترک خیره مانده بود و برای اینکه دفتر نقاشی اش سفید بود، تنبیه اش کرد،غافل از اینکه دخترک فقط خدایی را کشیده بود که هم...
وفادار ترین مرد
-
تاریخ: 1392/12/8 ساعت: 17:33
از استادی بزرگ پرسیدند:وفادار ترین مردی که دیده اید که بوده است؟ او پاسخ داد:جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمیدانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با وجود این هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و خود را کنار می کشید.او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم...
دعای خیر پدر
-
تاریخ: 1392/12/8 ساعت: 17:08
مرد جوانی در حال فارغ التحصیل شدن از دانشکده بود.مدتها بود که ماشین اسپرت زیبایی ،پشت شیشه یک نمایشگاه اتومبیلبه شدت توجه اش را جلب کرده بود واز ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود.او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد،به همین خاطر از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی،آن ما...
قیمت دین
-
تاریخ: 1392/11/2 ساعت: 23:13
مقیم لندن بود .تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه ی پول را بر می گرداند،20 پنس اضافه تر می دهد! می گفت:«چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که 20 پنس اضافه را برگردانم یا نه؟آخر سر،بر خودم پیروز شدمو 20 پنس را پس دادم و گفتم : آقا!این را زیادی دادی... گذشت و به ...
جایی بدون مشکلات
-
تاریخ: 1392/10/28 ساعت: 19:37
مرد جوانی ،خود را به مطب دکتر«روینسنت پیل» رساند و گفت: -دکتر پیل ،لطفا کمکم کنید، من از پس مشکلات زندگیم بر نمی آیم. دکتر پیل پاسخ داد :من الان باید برای سخنرانی در کنفرانسی بروم،اما اگر منتظر بمانید ،پس از اتمام مراسم ،جایی را به شما نشان خواهم داد که در آنجا هیچ کس ،هیچ مشکلی ندارد! مرد جوان گفت...
آنچه داریم
-
تاریخ: 1392/10/26 ساعت: 17:51
روزی یک پدر روحانی از خیابان می گذشت که گروهی دختر وپسر شروع کردند به توهین و مسخره کرد او.پدر به جای آنکه خودش را به نفهمیدن بزند،به طرف آنها رفت و آنها را تبرک کرد! پسری از آن گروه گفت:"آقا !نکند شما نا شنوایید؟ما به شما بد و بیراه گفتیم و شما ما را تبرک می کنید؟" پدر پاسخ داد :"نه فرزندم!هر یک ا...