فداکاری | بلاگ

فداکاری

تعرفه تبلیغات در سایت

 سالها پیش ، زمانی که به عنوان داوظلب در بیمارستان <هاپکینز> مشغول کار بودم،با دختری بیمار به نام <لیزا> آشنا شدم که از بیماری نادری رنج می برد.ظاهرا تنها شانس بهبودی او،گرفتن خون از برادرهفت ساله اش بود،چرا که آن پسر نیزقبلا به همین بیماری مبتلا بوده و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود.

پزشک معالج ،وضعیت بیماری لیزا را برای برادر هفت ساله ی او توضیح داد وسپس از آن پسرک پرسید: آیا برای بهبودی خواهرت حاضری به او خون اهدا کنی؟ پسر کوچولو اندکی مکث کرد واز دکتر پرسید:اگه اینکارو کنم خواهرم زنده می مونه ؟ 

دکتر جواب داد:بله .،وپسرک نفس عمیقی کشید و قبول کرد.

او را در کنار تخت خواهرش خواباندند و دستگاه انتقال خون را به بدنش وصل کردند .پسرک به خواهرش نگاه می کرد و لبخند می زد ودر حالیکه خون از بدنش خارج میشد ،به دکتر گفت :آیا من به بهشت می روم؟!...

پسرک با شجاعت خود را آماده ی مرگ کرده بود،چون فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهد!

زندگی واقعی شما زمانی است که کاری برای کسی انجام دهید که توان جبران محبت شما را نداشته باشد.

                                                                          بنجامین فرانکلین

...
نویسنده : غزل بازدید : 166 تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 ساعت: 23:30

آرشیو مطالب

لینک دوستان

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :